سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
33
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
اللّه بيش يابم آن چيز را و آن جاى را تعظيم بيش مىكنم تا صورت بندد تعظيم اللّه پيش من چنانك فريد را مىگفتم كه مرا تعظيم كن كه تعظيم من تعظيم اللّه است و ترا كسب آخرتى آنست چو از همه چيز آگاهى اللّه را از من بيش مىيابى و اللّه اعلم . فصل 25 هر تدبيرى كه مىانديشم آن را چون شكل حجابى مىدانم و من پارهپاره آن حجاب را از خود دور مىكنم تا اللّه را نيكوتر مىبينم و چون اللّه را ياد مىكنم زود بمصنوع مىآيم و در آسمان و عالم نظر مىكنم يعنى كه اللّه را مشاهده كردن جز بمصنوع نباشد باز نظر كردم ديدم كه انديشه چون چشمه است كه اللّه برمىجوشاند اگر آب خوشى برمىجوشاند بر حريم تن مىبينم كه سبزه و نواها و گلها مىرويد و زمين تن را بهر طرفيش آب مىرود و اگر آب شوره برمىجوشاند زمين تن شوره مىشود و بىنفع مىشود و من هماره در اللّه نگاه مىكنم كه چگونه آب مىدهد زمين تن را . اكنون من مر دوستى اللّه را باشم تا همه حركات من پسنديده شود چون عشق اللّه مىآيد همه حركات من موزون مىشود گفتم اى اللّه من هر زمان بچه مشغول شوم اللّه الهام داد كه هر زمانى به حرف قرآن مشغول باش و همه عالم را معنى آن يك حرف دان از قرآن و تو بنگر كه بچه پيوستهشدهء در آن دم كه به حرف قرآن مشغولشدهء اگر چه اجزاى تو پراكنده صورت بندد اما تو با من باشى باز گفتم كه اى اللّه چگونه كنم كه زندگى و حضور و عشقم بيش حاصل شود اللّه الهام داد كه زندگى و عشق و وله همه معانى اين كلمات است تو پارهپاره معانى را مىكش و استخراج مىكن و تصوّر مىكن تا حيوة و عشقت بيايد التّحيّات مىخواندم يعنى آفرينها مر اللّه را گفتم آفرين اللّه را از بهر كارى مىكنم كه مرا خوش آيد و عجب آيد و هيچ عجبتر از عشق و محبّت و حيرت نمىبينم كه اللّه در من بديد مىآرد باز در اوصاف عشق و محبّت محبّان و احوال ايشان نظر مىكنم و تصوير مىكنم من بامزه مىشوم و حبيب مىشوم و متحيّر مىشوم و اللّه را آفرين مىكنم و در وجود اين آثار مشغول مىشوم باز بصفات كمال اللّه نظر مىكنم و از هيچ چيز مشغول نمىشوم و سررشته بباد نمىدهم اللّه اكبر